عزرائیل مهربان

( عزرائیل مهربان )

امروزجناب عزرائیل به خانه‌ی فریبا رفت!
_سلام کرد فریبا جواب سلامش را داد.                اشک از گوشه‌ی چشم عزرائیل می‌چکید.
فریبا گفت :
_ من یک جایی شما را ندیدم ؟
_عزرائیل :
_چرا چند دفعه به سراغت امدم .
یک بار گفتی،  _همسرم گناه دارد تنها می شود!
_یک دفعه گفتی :
_نوه هایم من را خیلی دوست دارند غصه می‌خورند.
_یک بار، امدم مو هایت را رنگ کرده بودی. بوتاکس کرده بودی ،
_لبت را ژل زده بودی!
_که من تو رانشناسم!
_ ا‌ن روز هم!  شناختمت ولی دلم نیامد این همه پول داده بودی.‌
_ نمی‌خواستم حالت را بگیرم .
_الان هم امدم .
_دلم نمی یاد که جانت را بگیرم .
_این اخرین ماموریت من است اگر این دفعه، ماموریت خودم را انجام ندهم.
خدا به من می گوید !
_تو هم‌مثل بعضی از مسئولین، از زیر کار در می روی ؟
_کارم را از من می گیرد و من بیکار می شوم .
این را گفت : ‌و اشک از چشمانش سرازیر شد،
فریبا گفت :
_من فکر می‌کردم عزرائیل ،احساس ندارد.
من اشتباه کرده بودم.
یک کبوتر داشت. جلو پنجره ی اطاق دانه می‌خورد.
فریبا ! او را به عزرائیل نشون دادو گفت :             _من هرروز به این کبوتر دانه می دهم. اگر من نباشم!
_خودت می دانی.
_شاید از گرسنگی بمیرد!
عزرائیل این را که دید سریع خودش را جمع و جور کردو رفت.
چشم فریبا، به جعبه دستمال کاغذی افتاد.
یک جعبه دستمال کاغذی را تمام کرده بود.
فریبا در حالی که اشک چشمانش را پاک می کرد گفت :
“کاشکی آدم ها هم ! مثل عزرائیل ” هوای یکدیگر را داشتند.
#طاهره_ترسلی
داستانک طنز ! نام داستانک عزرائیل مهربان

۱۴۰۲/۶/۱۳

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط