(یک روز زیبا)

امروز هم روز خوبیست!
مثل همه ی روز ها ، خورشید از ان بالا شروع به تابیدن کرده است یک تکه ابر جلو خورشید را می گیرد . خورشید به او اعتراض می کند و می گوید
_از جلو من برو کنار می خواهم به همه یکسان بتابم ”
ولی ابر گوشش به این حرف ها نبود ابر خودش را بیشتر و بیشتر جلو خورشید گرفت ، یک دفعه تبدیل به یک ابر سیاهی شد و رعد و برق و باران که زمین را سیراب کرد “خورشید لبخند می‌زند”
و خوشحال است .ازاین که دو باره به همه یکسان می‌تابد.
“روزتان خوش ”
طاهره ترسلی
۱۴۰۲/۷/۳

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط

“جیک جیک گنجشک ها من را از خواب بیدار‌کرد” جلو پنجره اتاقم، به خاطرِ چند نوک نان خشک، بین ان ها دعوا شده بود. به یادخاطرات گذشته ام افتادم، همان سال هایی که به دانشگاه می‌رفتم.این گنجشک ها بودندکه من، به موقع به دانشگاه می رسیدم‌. امروز چقدر کار دارم.   خدا، پدر گنجشک هارا بیامرزد که من را بیدار کردند. از صبح باید شروع کنم به نوشتن! یادش بخیر! ان موقع ها که دانشجو بودم. همه‌ی‌کارهایم را شب انجام می‌دادم.  برای‌فردا نمی گذاشتم‌. از گفته‌ی خودم خنده‌ام گرفت، قدیما هم همین‌طوری بودم! یادم است که امتحان شاهنامه داشتم به جای اینکه، داستان‌های شاهنامه را بخوانم مرتب این شعر خودم را، تمرین کردم. چنین گفت رستم به اسفندیار که من گشنمه نون سنگک بیار. فردا که رفتم دانشگاه، همه آمادگی داشتند من فقط این بیت شعر خودم را خوب بلد بودم. طاهره ترسلی #یادداشت_روزانه ۱۴۰۲/۱۲/۱۲ @ tahereh