(فلسفه‌ی بیرون راندن ادم وحوا از بهشت)

(فلسفه‌ی بیرون راندن ادم و حوا از بهشت )

صبح اغاز شده بود ولی من هنوز از سرِجایم بلند نشده بودم .
نمی دانم امروز چه ناراحتی دارم!
چون کمی دل درد دارم .‌
نمی دانم دوباره سرطان، درون جسم من خود نمایی می کند؟
کمی کسل هستم بایداز سرِجایم بلند بشوم و یاعلی بگویم.
از اطاق خوابم بیرون امدم. خود به خود به طرف سماور و چایی رفتم.
همسرم زودتر از من خودش را به سماور رسانده بود این از خصلت بیشتر ادم هاست
صبح چشمانشان را که باز می کنند به طرفِ سماور و چایی می‌روند.
روایت داریم که،
“ادم و حوا اول صبح به سراغ سماور و چایی می‌رفتند ”
البته ان موقع ها سماور نبود ادم یک چای ساز برای حوا خریده بود.
“این هم طنز صبحگاهی من بود”
حوا از صبح،  که از خواب بیدار می شد به ادم می گفت :
_ برویم از درختِ سیب در بهشت، سیب بِکَنیم

ادم در جوابش می گفت :
_ خدا گفته! هرچه می خواهیدمیوه از درختان بهشت بخورید به جز سیب!
ولی حواکوشش بدهکار نبود،
یک روز انقدر گفت و گفت :
ادم به خاطر این که حوا را خیلی دوست داشت نمی خواست دلش را بشکند به طرفِ درخت سیب رفت و یک سیب گلاب از درخت چید.
صدای خنده ی حوا،  در بهشت می‌پیچید.
ادم خیلی خوشحال بود که دل‌ِحوا را شاد کرده بود.
ادم نمی دانست که، بهشت را از دست داده بود .
حوا رو به ادم کرد و گفت:
_ دوستت دارم عزیزم!
ادم جواب داد  _ من به خاطر تو از بهشت گذشتم .
حوادر جوابش گفت:
_من کاری می کنم که تودو باره به بهشت بر گردی!
در حالی که بغض راه گلوی حوا را گرفته بودگفت :
_من توسط فرزندانم،
“بهشت را زیر پای خودم قرار می دهم ”
من هم کاری می کنم که تو به بهشت بر گردانده شوی‌.
ادم یک لبخندی زد و گفت :
_ از صبح تا شب برای خوشبختی تو و فرزندانم کار می کنم،
کاری می‌کنم که در روی زمین ،‌ اب تو دلتان تکان نخورد.
ادم و حوا شروع کردن به خندیدن.
وقتی که خنده ی‌ان ها تمام شد چشم هایشان را باز کردند.
دیدندکه در روی زمین هستند.
این بود فلسفه‌ی بیرون راندن ادم و حوا از بهشت.
#طاهره_ترسلی

کارگاه تمرین نوشتن، باهم بنویس من در ۲۵ دقیقه این داستانک را نوشتم
باهم بنویس  ۱۴۰۲/۷/۳

@taherehtarassoli

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط