گذشتٍ مادرانه

مهنازامروزاخرین امتحانش را داد مادر مهناز به او گفت‌:

  _خوب خانم روانشناس خسته نباشی
خیلی‌خوشحالم که دخترم، دردانشگاه، روانشناسی‌خوانده‌است.
مهناز، البوم را برداشته بود و به عکس نوزادی خودش نگاه می‌کردمدتی بود یک سوال،
«مثل خوره» فکرش را پر کرده بود 
آخه این خانم که من را محکم بغل گرفته چه کسی است؟ 
او بغلِ یک خانمِ غریبه بود.
از مادرش پرسید؟
_این خانم کیه من را بغل کرده؟
مادر مهناز:
_یه همسایه داشتیم تو را خیلی دوست داشت!
مهناز گفت: _ الان کجاست؟
۰من دلم می‌خواهد به هر جوری شده این خانم را ببینم.
_یه شهر دیگه دارد زندگی می کند.
مهنازدر چشم های مادرش نگاه کردو گفت: تعریف کن.
مادر مهناز:
_فکر کنم فوت کرده است.
مهناز متوجه صورت بر آشفته مادرش شد و گفت: ادامه بده، 
یکدفعه بغضِ مادر ترکید و با صدای بلند شروع کردبه گریه‌ کردن. 
گفت:
_می‌خواستم بزرگتر بشوی برات تعریف کنم تو امان ندادی؟
  تازه به دنیا امده بودی،
پدرت با این خانم در محل کارش دوست شده بود.
وقتی من فهمیدم کار اِز کار گذشته بود. دردادگاه خانواده، تورا از من گرفتند 
من که تازه مادر شده بودم از عشق و علاقه‌ای که به تو داشتم بیمار روانی شدم و درکنجِ بیمارستان افتادم،
یک ماه بعد پدرت به بیمارستان امد ،
در یک بغل دسته‌گل و در بغلِ دیگه هم تو بودی.
پدر مهناز که روی مبل نشسته بود قطره اشکی از چشمانش به روی صورتش چکیدوازاطاق بیرون رفت. 
#طاهره_ترسلی
نام داستانک! گذشت‌ِ مادرانه

@taherehtarassoli

به اشتراک بگذارید
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط