اسفند ۱۴۰۲(فرمت تاریخ آرشیو ماهانه)
نوشته‌های من

” دیشب خواب دانشگاه‌ کلاس عربی را دیدم‌” امروز از خواب که بیدار شدم. به خواب دیشب فکر می کردم چقدر برایم جالب بود. یکی ازخاطرات دورانِ دانشگاه، و کلاس عربی را برایتان تعریف می کنم.» ان روز! یکی از روزهای خوب خدابود و من با نام خدا، از خانه بیرون رفتم هوا بارانی بود و جوی های خیابان مملو از آب باران، یه ماشین‌ با سرعت از جلو من ردشد فکر کردم زیر دوش حمام ایستادم با این که پاییز بودولی زمستان، آن روی خودش را نشان داده بود، انروز مردم به سراغ دستکش و شال و کلاه رفته بودند باران گاهی شدیدتر می‌شد و گاهی تبدیل به، نم نم باران،   به دانشکده رسیدم رفتم به ساعت نگاه کنم چشمم به بخاری بزرگی افتاد که یک عده دانشجو‌ به دور آن‌ جمع شده بودند. دانشکده ادبیات بود آن هادر باره ی باران شعر می‌سرودند. اسانسوررسید ۴ نفر سوار آن بودند پنجمین نفر به زور خودش راجا داد. من صبر کردم آسانسور برگردد پاهایم از سرما جون‌ نداشت. آسانسور برگشت. پر از دانشجو بود یکی از دوستانم را داخل آسانسور دیدم به من گفت: _ سوار شو ، گفتم جا نمی شه. دوستم بازوی مرا گرفت و داخل آسانسور کشاند کار خدا بود که آسانسور حرکت کرد. وارد کلاس شدم السلام وعلیکم. استادعربی به ما گفته بود، ساعتی که عربی دارید از اول کلاس، همه باهم عربی صحبت کنید. استاد عربی! انگار از اول که به دنیا آمده، عربی را فوت اب بوده و به عربی به مادرش‌گفته به من شیر بده. سر کلاس او، خیلی عالی قواعد عربی را به مادرس می‌داد. دانشجویان همش دهانشان از تعجب باز بود چون اولین باربود که این قواعد به گوششان می‌خورد. همین طور ما همه در حال تعجب کردن بودیم تا کلاس تمام می شد. یک روز، استادزبان عربی حرف قشنگی زد اوگفت: _ادبیات در سلول های بدن همه ی ما ایرانیان است. وعربی، نمک ادبیات است من به خودم گفتم این نکته را اویزه‌ی‌ گوشم قرار دهم. استاد وارد کلاس شد. السلام وعلیکم. این خاطره‌ای بود ازدانشگاه واستاد عربی،‌ یادش همیشه جاوید.  طاهره‌ترسلی #یادداشت_ر‌وزانه ۱۴۰۲/۱۲/۲ @taherehtarassoli

” دیشب خواب دانشگاه‌ کلاس عربی را دیدم‌” امروز از خواب که بیدار شدم. به خواب دیشب فکر می کردم چقدر برایم جالب بود. یکی

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

ازپنجره‌ی اتاقم به بیرون نگاه کردم! برف‌ها زیادتر و زیادتر می‌شدند. انگار! برف ها، من را صدا می‌زدند.  به حیاط خانه رفتم. یک گوله برف بر داشتم آن را به روی برف ها چسباندم باز یک گوله‌ دیگر و باز یک گوله‌ دیگر !  آدم برفی به من سلام کرد سرم را ، بالا آوردم. آدم برفی به من لبخند می زد و با چشمانش به من می گفت: قدر من را بدان!  من هم مثل آدم های دورو برت خیلی زود آب می شوم. و دیگر هیچ اثری از من نمی ماند، از این حرف آدم برفی غم دلم را گرفت شالم را از گردنم بیرون آوردم و به دور گردن آدم برفی‌انداختم. با خودم گفتم: کاشکی زودتر یک آدم برفی درست کرده بودم. #طاهره_ترسلی ۱۴۰۲/۱۱/۱۲

ادامه مطلب »