جدیدترین مطالب
نوشته‌های من

“جیک جیک گنجشک ها من را از خواب بیدار‌کرد” جلو پنجره اتاقم، به خاطرِ چند نوک نان خشک، بین ان ها دعوا شده بود. به یادخاطرات گذشته ام افتادم، همان سال هایی که به دانشگاه می‌رفتم.این گنجشک ها بودندکه من، به موقع به دانشگاه می رسیدم‌. امروز چقدر کار دارم.   خدا، پدر گنجشک هارا بیامرزد که من را بیدار کردند. از صبح باید شروع کنم به نوشتن! یادش بخیر! ان موقع ها که دانشجو بودم. همه‌ی‌کارهایم را شب انجام می‌دادم.  برای‌فردا نمی گذاشتم‌. از گفته‌ی خودم خنده‌ام گرفت، قدیما هم همین‌طوری بودم! یادم است که امتحان شاهنامه داشتم به جای اینکه، داستان‌های شاهنامه را بخوانم مرتب این شعر خودم را، تمرین کردم. چنین گفت رستم به اسفندیار که من گشنمه نون سنگک بیار. فردا که رفتم دانشگاه، همه آمادگی داشتند من فقط این بیت شعر خودم را خوب بلد بودم. طاهره ترسلی #یادداشت_روزانه ۱۴۰۲/۱۲/۱۲ @ tahereh

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

” دیشب خواب دانشگاه‌ کلاس عربی را دیدم‌” امروز از خواب که بیدار شدم. به خواب دیشب فکر می کردم چقدر برایم جالب بود. یکی ازخاطرات دورانِ دانشگاه، و کلاس عربی را برایتان تعریف می کنم.» ان روز! یکی از روزهای خوب خدابود و من با نام خدا، از خانه بیرون رفتم هوا بارانی بود و جوی های خیابان مملو از آب باران، یه ماشین‌ با سرعت از جلو من ردشد فکر کردم زیر دوش حمام ایستادم با این که پاییز بودولی زمستان، آن روی خودش را نشان داده بود، انروز مردم به سراغ دستکش و شال و کلاه رفته بودند باران گاهی شدیدتر می‌شد و گاهی تبدیل به، نم نم باران،   به دانشکده رسیدم رفتم به ساعت نگاه کنم چشمم به بخاری بزرگی افتاد که یک عده دانشجو‌ به دور آن‌ جمع شده بودند. دانشکده ادبیات بود آن هادر باره ی باران شعر می‌سرودند. اسانسوررسید ۴ نفر سوار آن بودند پنجمین نفر به زور خودش راجا داد. من صبر کردم آسانسور برگردد پاهایم از سرما جون‌ نداشت. آسانسور برگشت. پر از دانشجو بود یکی از دوستانم را داخل آسانسور دیدم به من گفت: _ سوار شو ، گفتم جا نمی شه. دوستم بازوی مرا گرفت و داخل آسانسور کشاند کار خدا بود که آسانسور حرکت کرد. وارد کلاس شدم السلام وعلیکم. استادعربی به ما گفته بود، ساعتی که عربی دارید از اول کلاس، همه باهم عربی صحبت کنید. استاد عربی! انگار از اول که به دنیا آمده، عربی را فوت اب بوده و به عربی به مادرش‌گفته به من شیر بده. سر کلاس او، خیلی عالی قواعد عربی را به مادرس می‌داد. دانشجویان همش دهانشان از تعجب باز بود چون اولین باربود که این قواعد به گوششان می‌خورد. همین طور ما همه در حال تعجب کردن بودیم تا کلاس تمام می شد. یک روز، استادزبان عربی حرف قشنگی زد اوگفت: _ادبیات در سلول های بدن همه ی ما ایرانیان است. وعربی، نمک ادبیات است من به خودم گفتم این نکته را اویزه‌ی‌ گوشم قرار دهم. استاد وارد کلاس شد. السلام وعلیکم. این خاطره‌ای بود ازدانشگاه واستاد عربی،‌ یادش همیشه جاوید.  طاهره‌ترسلی #یادداشت_ر‌وزانه ۱۴۰۲/۱۲/۲ @taherehtarassoli

” دیشب خواب دانشگاه‌ کلاس عربی را دیدم‌” امروز از خواب که بیدار شدم. به خواب دیشب فکر می کردم چقدر برایم جالب بود. یکی

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

ازپنجره‌ی اتاقم به بیرون نگاه کردم! برف‌ها زیادتر و زیادتر می‌شدند. انگار! برف ها، من را صدا می‌زدند.  به حیاط خانه رفتم. یک گوله برف بر داشتم آن را به روی برف ها چسباندم باز یک گوله‌ دیگر و باز یک گوله‌ دیگر !  آدم برفی به من سلام کرد سرم را ، بالا آوردم. آدم برفی به من لبخند می زد و با چشمانش به من می گفت: قدر من را بدان!  من هم مثل آدم های دورو برت خیلی زود آب می شوم. و دیگر هیچ اثری از من نمی ماند، از این حرف آدم برفی غم دلم را گرفت شالم را از گردنم بیرون آوردم و به دور گردن آدم برفی‌انداختم. با خودم گفتم: کاشکی زودتر یک آدم برفی درست کرده بودم. #طاهره_ترسلی ۱۴۰۲/۱۱/۱۲

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

( یادداشت روزانه ) از خواب بیدار شدم بعد از یک تشکر از خداوندگارعالمیان ! تلویزیون را روشن کردم، انتخاب بامن بود! ما مردم ازادی هستیم. هر شبکه که بخواهیم می توانیم نگاه کنیم!    به سراغ شبکه مستند رفتم. سنجاب ها هم مثل من تازه از خواب بیدار شده بودند، و مشغول خوردن گل سوسیسی بودند. از ان طرف قناری ها امدندو مشغول گل خوردن شدند منقار قرمز ها هم، ازخوابگاه پرندگان ، بیرون امدند و مشغول‌ خوردن شدندپلنگ ها ، پایین درختان مشغول ورزش صبحگاهی بودند. گوینده مستند گفت: _ بابون ها،  تنها حیواناتی هستند که می توانند منقار قرمز ها را شکار کنند. خفاش ها به جای پژواک صدا از قدرت بویایی خوداستفاده می ‌کنند. به طرف درخت گل سوسیسی می روند   اهوها هم، زیر درختان، از خوردن این گل ها بهره می‌برند. یک زرافه افریقایی سر بلند، به سراغ درخت سوسیسی می‌رود. بابون ها از راه می رسند! بابون ها میمون هایی هستند که اِتحاد خوبی باهم دارند. هر کجا می روند باهم هستند. چیز جالبی که برای درخت سو‌سیسی است این که، میوه های ان به سوسیس شباهت دارند. وقتی که می‌رسند به زمین می‌ریزند و بسیارسفت هستند. درختان جنگل!  تنها شاهدِ رفت وامدِ    حیوانات در جنگل هستند. این چرخه‌ای‌است که ادامه دارد. گوینده مستند انقدر از گل و میوه سوسیسی تعریف کرد با خودم گفتم کاشکی درشاخ افریقا زندگی می‌کردم. ادم ها این گونه هستند خیلی زود دلشان می رود برای جا ها ی دیگر ، در صورتی که نعمت های خودشان را نمی بینند. جناب سعدی می فرماید. قدر نعمت کسی می داند که به مصیبتی دچاراید. گوینده مستندگفت: الان دیگه دارد هوا تاریک می شود. و منقار قرمزها به سراغ خوابگاه های خودشان می روند. بابون ها و حیوانات دیگر، به طرف لانه های خودشان راهی می شوند. و جنگل در ارامش شبانه‌ی خودش قرار می گیرد. من هم‌ قاطی کرده بودند می خواستم شب بخیر بگویم. یادم امد تازه برای ما صبح شده ما باید برای خوردن گل یا میوه ی سوسیسی تلاش کنیم، به یاد شعرم افتادم. تمام زیبائی های جهان رآ دیدم فقط یک نام به خاطرم امد قران مجیدت را گشودم سجده ی شکرت به خاطرم امد. طاهره ترسلی #یادداشت_ر‌وزانه ۱۴۰۲/۱۱/۳ @taherehtarassoli روزانه

ادامه مطلب »
جدیدترین مطالب من:

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من: